از خودم مي پرسم، زندگي ام چطوري بود وقتي من نمي دانستم مي توانم كسي را دوست بدارم؟زندگي ام در روزهاي پيش از وابسته شدنم چطوري بود؟ روزهايي بدون تپيدن قلبم در گلو! بدون هجوم آوردن ناگهانيِ يك قلمبه خون در گونه هايم؛ و بدون داشتن نوسانِ حسيِ دائمي، بين قلّه هاي سرخوشي و درّه هاي ناراحتي. واقعا زندگي ام چطوري بود وقتي مي توانستم بنشينم يك جا و مغزم را روي يك موضوع متمركز كنم بدون اينكه دوتا رنگ سبز حواسم را به كلي پرت كنند؟ يا مثلا مي توانستم درس بخوانم بدون اينكه چيزي در گلويم آنچنان چنگ بياندازد كه بخواهم به زور جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم؟ يا توي راهروهاي بخش هاي مختلف اين بيمارستان و حتي خيابان هاي اين شهر راه بروم بدون اينكه خاطره ها يكي يكي توي ذهنم مرور شوند و جلوي چشمانم جان بگيرند.چقدر زندگي خوب بود وقتي دلي داشتم كه براي نداشتن نبود. وقتي دلي داشتم كه متعلق به من بود و كسي يا چيزي تمام فضاي قلبم را پر نكرده بود جوري كه گاهي وقت ها احساس كنم قلبم حتي براي زدن يك ضربان معمولي و حتي براي به گردش درآوردن خون هم ناتوان است چون ديگر فضايي براي فعاليت كردن ندارد ... بس كه همه ي فضاي قلبم شده او.نوشتن درباره ي احساسات وقتي نمي تواني با فراغ بال و خيال راحت بنويسي، به نظرم مسخره ترين كار است. وقتي چيزهايي وجود دارند كه جلوي نوشتن ات را مي گيرند و در هر جمله اي كه تايپ مي كني ذهنت سوال مي پرسد نكنه فلان چيز بشه؟ نكنه بهمان اتفاق بيفته؟ نكنه اينطوري شه؟ نكنه اونطوري شه؟؟نوشتن درباره ي احساسات وقتي نمي تواني به تمام آن عناصري اشاره كني كه توي ذهنت هست، واقعا مسخره است. فقط نوشته ات را تبديل به يخ ترين و بي مزه ترين متن احساسي مي كند&nb
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: پنجشنبه
5 خرداد
1401 ساعت: 4:54