خرید بک لینک
از خودم مي پرسم، زندگي ام چطوري بود وقتي من نمي دانستم مي توانم كسي را دوست بدارم؟زندگي ام در روزهاي پيش از وابسته شدنم چطوري بود؟ روزهايي بدون تپيدن قلبم در گلو! بدون هجوم آوردن ناگهانيِ يك قلمبه خون در گونه هايم؛ و بدون داشتن نوسانِ حسيِ دائمي، بين قلّه هاي سرخوشي و درّه هاي ناراحتي. واقعا زندگي ام چطوري بود وقتي مي توانستم بنشينم يك جا و مغزم را روي يك موضوع متمركز كنم بدون اينكه دوتا رنگ سبز حواسم را به كلي پرت كنند؟ يا مثلا مي توانستم درس بخوانم بدون اينكه چيزي در گلويم آنچنان چنگ بياندازد كه بخواهم به زور جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم؟ يا توي راهروهاي بخش هاي مختلف اين بيمارستان و حتي خيابان هاي اين شهر راه بروم بدون اينكه خاطره ها يكي يكي توي ذهنم مرور شوند و جلوي چشمانم جان بگيرند.چقدر زندگي خوب بود وقتي دلي داشتم كه براي نداشتن نبود. وقتي دلي داشتم كه متعلق به من بود و كسي يا چيزي تمام فضاي قلبم را پر نكرده بود جوري كه گاهي وقت ها احساس كنم قلبم حتي براي زدن يك ضربان معمولي و حتي براي به گردش درآوردن خون هم ناتوان است چون ديگر فضايي براي فعاليت كردن ندارد ... بس كه همه ي فضاي قلبم شده او.نوشتن درباره ي احساسات وقتي نمي تواني با فراغ بال و خيال راحت بنويسي، به نظرم مسخره ترين كار است. وقتي چيزهايي وجود دارند كه جلوي نوشتن ات را مي گيرند و در هر جمله اي كه تايپ مي كني ذهنت سوال مي پرسد نكنه فلان چيز بشه؟ نكنه بهمان اتفاق بيفته؟ نكنه اينطوري شه؟ نكنه اونطوري شه؟؟نوشتن درباره ي احساسات وقتي نمي تواني به تمام آن عناصري اشاره كني كه توي ذهنت هست، واقعا مسخره است. فقط نوشته ات را تبديل به يخ ترين و بي مزه ترين متن احساسي مي كند&nb

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 5 خرداد 1401 ساعت: 4:54

متن این پست از آن نوشته هایی است که شرح حزن و اندوه است و هیچ دلیلی هم برای آشکار نوشتنش نیست.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 5 خرداد 1401 ساعت: 4:54

رئیسم جلوی همه بهم گفت، راستی دیسک کمرت چطوره؟ چند روز به خاطرش استراحت مطلق شده بودی، الان بهتره؟گفتم بهتر شده ولی دردش خوب نمی شه چون باید برم استخر. و اون استخری که قبلا می رفتم هم الان مدت هاست به خاطر کرونا تعطیل شده.رئیسم همانطور جلوی همه، پوزخند زنان و به حالت مسخره گفت "خب برو استخر توی حیاط خونه ی خودتون" و بعد خندید.یک ابرویم را دادم بالا و دهنم را کج کردم و عمداً به حالت کاملا فخرفروشانه گفتم "آخه (روی این قسمت تاکید کردم) استخر توی حیاط خونه خودمون، آب اش سرده و برای کمرم زیاد خوب نیست." و بعد فاتحانه لبخند زدم.رئیسم بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و بحث را خاتمه داد.نمی دانم چرا آدم ها فکر می کنند اگر دیگران را مسخره کنند لابد چیزی بهشان افزوده می شود.ضمیمه 1 : سوال من در هر روز صبح های جمعه، این است که بدنم از کجا می فهمد امروز جمعه است و از هشت و نیم صبح بیدار می شود؟؟ :|واقعا کاش روزهای هفته هم به همین راحتی از خواب بیدار می شدم! هااااااه!ضمیمه 2 : مامان خیلی وقت ها می گفت این زن ها هستند که مردها را جمع و جور می کنند. زن ها هستند که می توانند یک مرد را ببرند بالا، یا یک مرد را بکوبند زمین. زن ها هستند که می دانند در شرایط بحران باید چه کار کرد و در لحظه های سخت زندگی می توانند مدیریت کنند.همیشه این مدل جمله ها را می شنیدم و هیچ وقت درک نمی کردم. روزی که مادرشوهر خانم عین. به علت سکته ی مغزی به بیمارستان ما منتقل شد، به طرز شگفت آوری فهمیدم چقدر جمله های مامان درست بوده و من نمی دانستم!فقط ایستاده بودم در گوشه ای از اورژانس و هی نگاه می کردم و متعجب تر می شدم. که مردها اگرچه از نظر سن معمولا بزرگتر از زن ها هستند، اما چقدر در شرای

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 5 خرداد 1401 ساعت: 4:54

صفحه بندی